حسام | حس من

حس من سایت متن آهنگ های عاشقانه و شعر های زیبای عاشقانه


ریموند کارور (وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم)

۳ام فروردین ۱۳۹۶
((وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم)) دوستم مل مک‌گینیس، داشت حرف می‌زد. مل مک‌گینیس متخصص قلب است و همین است که گاهی این حق را به او می‌دهد.چهار نفری در خانه‌اش دور میز آشپزخانه نشسته بودیم و جین می‌نوشیدیم... آفتاب از پنجره بزرگ پشت ظرف‌شویی می‌تابید و آشپزخانه را پر کرده بود. من بودم و مل و زن دومش ترزا - که بهش تری می‌گفتیم- و زن من لورا. آن زمان ما در آلبوکرک زندگی می‌کردیم ولی همگی اهل جاهای دیگر بودیم... ((ریموند کارور)) بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید... ادامه مطلب
ادامه : ریموند کارور (وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم)

ماکسیم گورکی (چککو پیره)

۳ام فروردین ۱۳۹۶
((چککو پیره)) خورشید میان سکوت مقدسی طلوع می‌کند، مه کبودی که از بوی خوش جگن طلائی سنگین شده از جزیره سنگی به آسمان شناور است.جزیره که میان توده خواب‌آلود آب تیره، زیر گنبد رنگ باخته آسمان نشسته، مانند مذبحی است برای الهه خورشید.ستاره‌ها تازه رنگ‌شان پریده، اما زهره سفید هنوز در پهنه سرد آسمان تار، بالای تیغه نازک ابرهای کرکی می‌درخشید. ابرها از اولین پرتو آفتاب صورتی رنگ شده‌اند و انعکاس‌شان در سینه دریای آرام مانند صدفی است که از اعماق آبی‌رنگ به سطح آب آمده باشد... ((ماکسیم گورکی)) بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید... ادامه مطلب
ادامه : ماکسیم گورکی (چککو پیره)

آنتوان دوسنت اگزوپری (شازده کوچولو “ترجمه و صدای احمد شاملو”)

۳ام فروردین ۱۳۹۶
  ((شازده کوچولو))   یک بار شش سالم که بود تو کتابى به اسم قصه‌هاى واقعى - که درباره‌ى جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشرى دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانى را مى‌بلعید. آن تصویر یک چنین چیزى بود:تو کتاب آمده بود که: "مارهاى بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت مى‌دهند. بى این که بجوندش. بعد دیگر نمى‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهى را که هضمش طول مى‌کشد مى‌گیرند مى‌خوابند".این را که خواندم، راجع به چیزهایى که تو جنگل اتفاق مى‌افتد کلى فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگى اولین نقاشیم را از کار ...
ادامه : آنتوان دوسنت اگزوپری (شازده کوچولو “ترجمه و صدای احمد شاملو”)

شاد باشِ سالِ نو

۱ام فروردین ۱۳۹۶
  نوروزْ ، این کُهن آیینِ پارسی  بر یادگارانِ قومِ آریا و شیفتگانِ مذهبِ تشیعِ عَلوی خُجسته باد،   از خداوندِ بزرگ شادترین و ناب ترین لحظات را در سالِ نو    برایِ همهٔ شما هموطنانِ عزیزم آرزومندم .        آوایِ شعرِ من : رسانهٔ هُنری ادبیِ استاد جمشیدیان ، شاعرِ مُعاصرِ کشور 
ادامه : شاد باشِ سالِ نو

میگن بیرون بهار اومده

۳۰ام اسفند ۱۳۹۵
_گفتم : میگن بیرون بهار اومده _گفت : باور نکن _گفتم : چی چیو باور نکن؟! نیگا! خودت درو وا کن ببین. _گفت : باور نکن _گفتم : چته تو؟ یه چیزیت میشه ها! از پنجره نیگا کن! ببین؛ انگاری سبز پاشیدن رو درختا! _گفت : باور نکن _گفتم : نه خیر، اینجوری نمیشه تقویمو وا کن یه نیگا بنداز شاید سر عقل بیای _گفت : دیدم، باور نکن _گفتم : پس کی بهار میاد؟ _گفت : بهار به تقویم و این زرق و برقا نیس که _گفتم : خیلی ببخشیدا، پس به چیه؟ ول کن این حرفا رو پاشو، پاشو لباستو عوض کن یه صفایی بده سر و صورتتو _گفت : هیچوقت اومدنِ چیزی که قراره ...
ادامه : میگن بیرون بهار اومده

آخرین روز اسفند هم دود شد!

۳۰ام اسفند ۱۳۹۵
بهار با جای خالیِ تو پاییز است در پاییز. نیامدن چقدر به تو می آید و هنوز روز به روز روی روزهای نیامدنت می آید. آخرین روز اسفند هم دود شد! مثل تمام روزهای من کنار ایستگاه هایی که قطارهایش تنها نیامدنت را برایم آوردند... | داوود سوران |
ادامه : آخرین روز اسفند هم دود شد!

سَرَت

۳۰ام اسفند ۱۳۹۵
سَرَت سَرَت سَرَت سَرَت سَرَت سَرَت سَرَت سینه سفره کنم... بچینی اش توی آغوشم | حمید جدیدی |
ادامه : سَرَت

داشتن تو

۳۰ام اسفند ۱۳۹۵
یادمه چند سال پیش یکی بهم گفت که هر سال اواخر اسفند آرزو هاتو رو یه کاغذ بنویس و بذار لای کتابی که هر سال عید بازش میکنید. منم نوشتم، گذاشتم لای اون قرآنِ نفیسی که سالی به دوازده ماه توی دکوری بود و زمان عید و مناسبت های خیلی خاص حق داشتیم بهش دست بزنیم. هر سال همین موقع ها که مامان میخواد بوفه رو گردگیری کنه وقتی قرانو وا میکنم میبینم اون کاغذمو. میبینم که الان میتونم آرزو هامو خط بزنم، میبینم که چقدر به چیزایی که میخوام رسیدم، به اون چیزایی هم که نرسیدم یه جورایی حالیم ...
ادامه : داشتن تو

دعای تحویل سال

۳۰ام اسفند ۱۳۹۵
هر وقت مادرم می خندد پدرم زیر لب دعای تحویل سال  می خواند خانه ی ما هر روز سه چهار مرتبه، از ته دل عید است | رسول ادهمی |
ادامه : دعای تحویل سال

بخند دم عیدی. سال خوب از بهارش پیداست

۳۰ام اسفند ۱۳۹۵
در سفره ی هفت سین امسال به جای سیب، عکس لبخندت را می گذارم. تنگ ماهی ها را از آب باران پر می کنم. دلم که مثل سیر و سرکه می جوشد را گوشه ی سفره می خوابانم و به درخت توی حیاط می نگرم که باهم کاشتیم و حالا بعد از سالها شکوفه زده. چه کسی گفته با یک گل بهار نمی شود؟ من با همین چند شکوفه، بهاری را می بینم که در آن، تو با یک بغل سیب در گوشه ی لبانت از راه می رسی و می گویی:  "امسال کلی کار داریم. باید دیوار ها را رنگ کنیم، ...
ادامه : بخند دم عیدی. سال خوب از بهارش پیداست