حسام | حس من

فصل زمستان را نمیفهمم

۱۶ دی ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

فصل زمستان را نمیفهمم


من آخرِ پاییــز جا ماندم !

فصل زمستان را نمیفهمم

رفتی ! قسم خوردی که میمانی ..

معنای ایمـان را نمیفهمم …


با خاطرات و گریه درگیرم

از غصه و سردرگمی سیرم

هرچند دلتنگت شدم ناجور !

اما سراغت را نمیگیرم …


دی طعمِ آذر میدهد جانم ..

ته مانده های خیسِ پاییزم

صد سال بعد از رفتنت حتی

جا مانده در شعری غم انگیزم …


جای تو و عطر تنت مانده

زانوی غم در عمق آغوشم

مشکی به تن کردم جهانم شد

با رفتنت همرنگِ تن پوشم


پاییزم اما برف میبارد !

هر لحظه دی لج میکند با من !

دی بس کن این دیوانه بازی را

هی بغض ها را چیده ای تا من …


یک رفتن و دل کندن و دوری

میگیرد از دلبستگی جان را

بعد از تو و این قصه عمری بود

باور کنم شاید زمستان را …


| مریم قهرمانلو |