حسام | حس من

اونو نشون نمی داد

۷ بهمن ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

اونو نشون نمی داد


جلو آینه وایساده داره آرایش می کنه.همیشه وقتی حواسش نیست بهش زل می زنم.موهاش خرماییه.چشاشو که می بنده نسل سگای با وفا منقرض میشه.آروم پا میشم میرم از پشت بغلش می کنم.یه جوری که معلوم نیس شوخیه یا جدی می پرسم:بانو ببخشید می تونم بپرسم شغلتون چیه!؟بدون اینکه مکث کنه با خنده میگه:”خوشگلیم” آقا.ما هف پشتمون خوشگل بوده.

میگم حالا کجا داری میری!؟

میگه میرم اونجا که غم نباشه…

یه نیگا به سر تا پای خودم میندازم.میگم کور خوندی!؟هر جا بری من دنبالت میام

در یهو وا میشه.نیما میاد داخل.لباس سربازیش تنشه! میگه:با کی داشتی حرف می زدی!؟

میگم با بانو!

میگه پسر تو دیگه رد دادیا! اون که رفته…

می خندم میگم برو خودتو ایستگاه کن!همین الان جلو آینه آرایش می کرد.گرفتی مارو؟!

با یه حال کلافه ای می گه:آینه رو که زدی شکستی پریشب!

با یه لحن غم انگیزی می پرسم:واسه اینکه اونو نشون نمی داد یا واسه اینکه منو نشون می داد؟!


| کسری بختیاریان |