حسام | حس من

شاعران ایستاده می میرند

۱۱ دی ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

شاعران ایستاده می میرند


حال من حال و روز خوبی نیست 

خسته ام، خسته، او نمی فهمد

این طبیعی ست ببر زخمی را 

ببر روی پتو نمی فهمد


بین ما مرز درد فاصله بود 

مثل یک رشته کوه پیوسته 

مثل یک صهیونیست غمگین که 

به زنی توی غزه دل بسته


زندگی در لباس شعبده باز 

سر گرفت و کلاه را پس داد 

در ازای جهان رنگارنگ 

دست اخر سیاه را پس داد


من به پایان خویش معترفم 

جفت پرواز او نخواهم شد 

من همین جوجه اردک زشتم

حتم دارم که قو نخواهم شد


خسته ام مثل تیربار از جنگ 

مثل تیغ غلاف گم کرده 

مثل مردی که نصف دینش را 

در میان طواف گم کرده


حال من حال تخت جمشید است 

حال یک مرزبان ایرانی ست 

آخرین تیر آخرین سرباز 

آخرین لحظه قبل ویرانی ست 


ترس قبل از شکست را تنها 

مرد در حال جنگ می فهمد 

حال یک کوه رو به ریزش را 

اولین خرده سنگ می‌فهمد


زندگی! روزهای خوبت هم 

مثل این شعر تلخ و دلگیرند 

قبل رفتن فقط بلندم کن 

شاعران ایستاده می میرند


| رویا ابراهیمی |

سیگار و باران

۱۱ دی ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

سیگار و باران


سیگار اول 

باران می گیرد …

سیگار دوم بارانتر

سیگار سوم…

به غروب می رسیم…

هم چنان سیگار 

هم چنان باران … من و باران 

عشقمان مشترک است 

هردو برای 

یک نفر

قلبمان می تپد


| آریو همتی |

تبعیدی

۱۱ دی ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

تبعیدی


ما به همراه آب و باد خاک و آتش

تبعید این سیاره شده ایم.

و اینجا ؛

زیباترین جا

برای تنهایی ست…


 | شهرام شیدایی |

شاید قیامت…دیدار بعدی…

۱۱ دی ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

شاید قیامت...دیدار بعدی...


تو غارگردی، من غارِ ِ بعدی 

من آستینم تو مار بعدی 


من در نخ تو، تو در نخ او 

سیگار بعدی… سیگار بعدی…


حتی مجال یک بوسه هم نیست 

از یارِ قبلی تا یارِ بعدی


عشق، آن پزشک ِمشهور شهر است

یک جمله دارد : «بیمارِ بعدی!»


یک جمله کافیست تا دل بلرزد 

کاری ندارد با کارِ بعدی 


ای عشق ِ سابق، ای خواب ِ صادق 

شاید قیامت… دیدار بعدی…


| یاسر قنبرلو |

پرواز را به خاطر بسپار

۱۱ دی ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

پرواز را به خاطر بسپار


دلم گرفته است 

دلم گرفته است 

به ایوان می روم و انگشتانم را 

بر پوست کشیدهٔ شب می کشم 

چراغ های رابطه تاریکند …

چراغ های رابطه تاریکند …

کسی مرا به آفتاب 

معرفی نخواهد کرد 

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار 

پرنده مردنی ست


| فروغ فرخزاد |

بغلم میکنی؟

۱۱ دی ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

بغلم میکنی؟


-اگه بگم بی هیچ سوالی بغلم کن ، بغلم میکنی؟

-+ آره

– اگه بگم نه زنده ام نه مرده ، بغلم میکنی؟

+ آره

– اگه بگم اون قدر مستم که یادم رفته اون ترکم کرده و فکر میکنم هست و فکر میکنم تو اونی ، بغلم میکنی؟

+ آره

– اگه بگم قطره ای حس حتی ندارم ، نه به خودم نه به زندگی نه به تو ، بغلم میکنی؟

-+ آره

— اگه بگم حالم بهم میخوره از خودم بغلم میکنی؟

-+ آره

– اگه بگم فردا دیگه نیستم ، بغلم میکنی؟

+ آره

– اگه بگم بغلت فقط یه طاقی زیر رگباره و من چند لحظه فقط میخوام مکث کنم زیرش تا بعد برم و با تموم وجود خیس بشم اصن اونقدر که خود بارون بشم ، بازم بغلم میکنی؟

+ آره

– اگه بگم دارم گریه میکنم بغلم میکنی؟

+ اشکاتو پاک میکنم بعد انگشتای شبیه گلبرگای مریمتو میکشم رو صورتم تا اشکامو پاک کنن و بعد … آره … بغلت میکنم … بغلت میکنم 


| علیرضا قاسمیان خمسه |

یاد تو

۱۰ دی ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

یاد تو


یادت

همچون مسافر خسته‌ای توی تاکسی‌ست

که دنبال فرصت است

سر روی شانه‌ی من بی‌اندازد و بخوابد

من اما

صورتم را از سردی شیشه می‌کَنم

شانه‌ام را تکان می‌دهم

پیاده می‌شوم

و تمام ِ مسیر باقیمانده را

می‌دَوم


به خانه می رسم ،‌ 

یادت ،‌ 

قبل از من

چای دم کرده است


| مهدی صادقی |

گردنه حیران

۱۰ دی ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

گردنه حیران


روسری روی سرت” آیه قرآن” من است

موی آشفته تو “خانه ویران” من است


گردنت تا کمرت منحنی زیباییست

پیچ وتاب بدنت” گردنه حیران “من است


| مسعود محمدپور |

با تو بودن خوبست

۱۰ دی ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

با تو بودن خوبست


تو ظریفی

مثل گل‌دوزی یک دختر عاشق !

که دل‌انگیزترین گل‌ها را

روی روبالشی عاشق خود می‌دوزد

با تو بودن خوب‌ست

تو چراغ ، من شب

که به نور کتاب دل تو

و کتاب دل خود را که خطوط تن توست !

خوش خوشک می‌خوانم

تو درختی ، من آب

من کنار تو آواز بهاران را،

می‌خندم و می‌خوانم

می‌گریم و می‌خوانم 

با تو بودن خوبست

تو قشنگی

مثل تو ، مثل خودت

مثل وقتی که سخن می‌گویی

مثل هروقت که برمی‌گردی

از کوچه به خانه

مثل تصویر درختی در آب

روی کاشانه ، 

در چشمان منتظرم می‌رویی ….


| منوچهر آتشی |