حسام | حس من

عباس معروفی (رمی)

۱۲ بهمن ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

عباس معروفی (رمی)

((رمی))

تا می‌آمد خودش را از فشار تنه و شانه نجات دهد، یا میان آن جمعیت چفت‌شده خود را به چپ بکشاند، در انبوه آن خیل عظیم رفته بود در منتهی‌الیه سمت راست که خلاف میلش بود. هیچ اختیاری نداشت، می‌بردندش. و اگر نمی‌رفت حتماً زیر پای میلیون‌ها آدم سپیدپوش خشمگین که نگاه‌شان به ستون‌های سیمانی جَمَره بود، له می‌شد. سعی کرد متناسب با فشار دیگران محتاط پا بردارد و بگذارد عرق از صورتش سر بخورد و گرمای تند آفتاب بر مغزش بتابد، چون نیروی دیگری او را بی‌اراده می‌کشاند؛ بازوی زنی سیاه‌پوست که از زیر حوله‌ی سفید بیرون مانده بود، درست شبیه مجسمه‌ی سنگی سیاه‌رنگی که صیقل خورده باشد، کشیده و صاف، با طراوتی که فقط در بعضی از گلبرگ‌ها دیده بود، آن‌هایی که انگار مخملی‌اند و پرز ندارند…

((عباس معروفی))

بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید…

ادامه مطلب

بیژن نجدی (سپرده به زمین)

۱۲ بهمن ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

بیژن نجدی (سپرده به زمین)

((سپرده به زمین))

طاهر آوازش را در حمام تمام کرد و به صدای آب گوش داد. آب را نگاه کرد که از پوست آویزان بازوهای لاغرش با دانه های تند پایین می رفت. بوی صابون از موهایش می ریخت. هوای مه شده ای دور سر پیرمرد می پیچید. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روی شانه هایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش به آن حوله بلند و سرخ چسبیده است و واریس پاهایش اصلا درد نمی کند. صورتش را هم در حوله فرو برد و آن قدر کنار در حمام ایستاد تا بالاخره سردش شد. خودش را به آینه اتاق رساند و دید که بله، واقعا پیر شده است…

((بیژن نجدی))

بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید…

ادامه مطلب

احمد آرام (نگاهِ گاوِ سهل‌الوصول به مینوتورهای خاکستری)

۱۲ بهمن ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

احمد آرام (نگاهِ گاوِ سهل‌الوصول به مینوتورهای خاکستری)

((نگاهِ گاوِ سهل‌الوصول به
مینوتورهای خاکستری))

چشم‌هام را باز می‌کند. زِبری انگشت‌هاش از روی پلک‌هام عقب می‌رود. حالا حتا با چشم‌های باز هم نمی‌توانم ببینمش. چیزی را که می‌بینم یک سطح کدرِ لرزان است که اندک اندک شفاف و بلورین می‌شود. از پشت این سطح بلورین صدایی شنیده می‌شود که یحتمل باید صدای خود او باشد:
ـ «نترس، عادت می‌کنی. وقتی که توانستی همه چیز را ببینی در می‌یابی که توی اتاقی در یک مسافرخانه‌ی درجه چهار، طاق‌باز خوابیده‌ای. شماره این اتاق پانزده است. سعی کن این شماره را به خاطر بسپاری. جز این چاره‌ای نداری چون می‌خواهی با هویت جدید آشنا شوی، این آشنایی نگاه تو را نسبت به زندگی تغییر می‌دهد.»…

((احمد آرام))

بقیۀ داستان را در ادامه مطلب بخوانید…

ادامه مطلب

نزدیک تر بیا

۱۲ بهمن ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

نزدیک تر بیا


باران به روی پنجره  هاشور می زند

باران گرفته است و دلم شور می زند


در حسرت نوشتن یک شعر تازه ام

بگذار تا به حرف بیاید جنازه ام


از خواب های یخ زده بیرون بکش مرا

از این تن ملخ زده بیرون بکش مرا


درخاک ،تکه های تنم را نشان بده

با خود مرا ببر، وطنم را نشان بده


نگذار راه آمدنم را عوض کنند

نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند


نگذار تا اسیر شوم زیر پیله ام

بی آبرو شوند زنان قبیله ام


نگذار دین، هراس بریزد به دین من

نگذار چاه نفت شود سرزمین من


نگذار زخم های تنم بیشتر شود

نگذار رودخانه ی من بی خزر شود


من را ببر، ازین تن مطرود خسته ام

از این اتاق های مه آلود،خسته ام


دست مرا بگیر،جهان را نشان بده

با من برقص، پیرهنت را تکان بده


با من برقص روی صداها و زنگ ها

با من برقص روی زبان تفنگ ها


با من برقص ،با ضربان های گیج من

با من برقص، در تن داغ خلیج من


با من برقص روی جهان های گم شده

با من برقص…با ملوان های گم شده


با من برقص، روی تن بند رخت ها

با من برقص… زیر تمام درخت ها


با من برقص در ته بن بست های من

با من برقص…با بند دست های من


دارند تکه های مرا بند می زنند

زنجیرهای من به تو لبخند می زنند


به گوشه های خونی تاریک تر بیا

ازمن نترس امشب و نزدیک تر بیا


نزدیک باش…با هیجانم شریک شو

درتکه تکه کردن نانم شریک شو


فکری برای کندن دندان گرگ کن

سلول انفرادی من را بزرگ کن…


| حامد ابراهیم پور |

مرگ بدتره یا جدایی؟

۱۲ بهمن ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

مرگ بدتره یا جدایی؟


“مرگ بدتره یا جدایی؟”

وقتی داشتم چشمامو از شکلات داغ توی ماگ تیره می گرفتم و به روشنی چشماش می دوختم، با خودم فکر کردم مزخرف ترین سوال ممکن رو پرسیده. مگه مرگ خودش یه نوع جدایی نبود؟ و مگه جدایی، یه جور مرگ…؟

“نگفتی”

بازدم محکمم تو بخارای سردرگم مایع داغ لیوانم گم شد. بی رحمانه گفتم: “تو ترجیح میدی کسی که دوسش داری بمیره یا یه جایی بدون تو زیر آسمون این شهر نفس بکشه؟”

گفت “نه، منظورم بعدشه، حس تو به عنوان یه بازمانده. به یه سال بعد مرگ عزیزت و یه سال بعد جدایی از عزیزت فکر کن. کدومش بهتره؟”

گفتم “به هیچ کدومش نمیخوام فکر کنم. حالمو بد میکنه. فقط میدونم هیچکس تحمل مرگ عزیزشو نداره. پس همه ترجیح میدن درد جدایی یا حتی ترک شدن و ترد شدنو به جون بخرن اما عزیزشون زنده باشه” و سرمو با حباب های ریز روی هات چاکلتم گرم کردم.

صدای “هه” گفتنشو شنیدم.

– آره، اگه اونی که دوسش داری بمیره، تا یه مدت همه ی این حرفا رو میزنی. که کاش من مرده بودم. کاش باهام بدرفتاری میکرد ولی زنده بود. کاش ترکم می کرد ولی زنده بود. از فکر کردن به این که دیگه هیچوقت هیچوقت نمیتونی بغلش کنی، یا حتی صداشو بشنوی قلبت میترکه. ولی همه ی اینا یه دوره ای داره. بعدش تموم میشه. بعد از چندماه مرگشو می پذیری. تهش یه آه میمونه. بعدم میری پی زندگیت و فقط هر از گاهی یادش میفتی، از عمق وجودت یه آه می کشی و دوباره سرت با باقی زندگیت گرم میشه. ولی وقتی بعد از کلی خاطره ی خوب، یهو از هم جدا میشین و میره یه جا دور از تو، با آدمای دیگه زندگی شو بسازه چی؟

سکوت کرد و زل زد تو چشمام. انگار منتظر بود تاییدیه ی حرفاش رو از چشمام بگیره. اخم کردم و هاتچاکلتمو هم زدم. بعد از چندماه فقط یه آه میمونه؟! این همه بی رحمی رو از کجا اورده بود؟

لب باز کردم: “واسه کسی که با مرگ انقدر راحت کنار میاد، پذیرفتن جدایی نباید خیلی سخت باشه”.

گفت ” بهترین راه حل بعد از جدایی هم همینه. این که خودت رو به این باور برسونی که اون آدم مهربون و دوست داشتنی که حالا ازش فقط یه حفره ی بزرگ درست وسط زندگیت مونده، مرده. تموم شده و رفته. تموم لحظه های بدی که برات ساخته رو به خودت یادآوری کنی و بگی “ببین! این اون آدمی که من دوسش داشتم نیست” تو اونو به خاطر خوبی های گذشته ش دوست داری. نه به خاطر بدی های الانش. وقتی هرچقدر بگردی و دیگه اثری از اون آدم سابق تو وجودش پیدا نکنی، مرگش باورت میشه. اون وقت راحت تر با نبودنش کنار میای. دیگه این حس رو که یه چیز خوبی تو دنیا هست و تو رو از داشتنش محروم کردن نداری. باورت میشه که اون خوب ِ مهربون اصلا توی دنیا وجود نداره. نه مال توئه، نه مال هیچ آدم دیگه ای”.

داشتم حساب می کردم اون خوب مهربون من الان چند وقته مرده، که گفت “هات چاکلتت سرد نشه!”


| آنا جمشیدی |

پستچی

۱۲ بهمن ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

پستچی


وقتی که خیلی بچه بودم پدرم رو از دست دادم.

مادرم بهم گفته بود که پدرم پزشکی بوده که توی جنگ کشته شده. واسه همین من همیشه به پدرم افتخار می کردم چون اون می تونسته جون آدم ها رو نجات بده و لبخند رو لبهاشون بیاره.

اما بزرگتر که شدم فهمیدم پدرم پزشک نبوده، اون پستچی بوده و توی بمباران کشته شده، از اون به بعد بیشتر به پدرم افتخار می کردم.

یه پستچی می تونه کارهای بزرگی بکنه، می تونه نامه های مهمی رو برسونه؛ درد و دل عاشق ها، خبر سلامتی سرباز ها و از همه مهمتر اینکه می تونه به یه انتظار بی مورد پایان بده، حتی با یه خبر ناگوار.

انتظار آدم رو خیلی خسته می کنه، انتظار آدم رو خیلی پیر می کنه. انتظار کشیدن همیشه باید یه پایانی داشته باشه.

می گفتن اون بمب لعنتی مستقیم به پدرم برخورد کرده، اما من بیشتر از اینکه نگران جسم نابود شده پدرم باشم، نگران نامه هایی هستم که همراهش بوده، نامه هایی که به دست کسی نرسیدن، نامه هایی که جوابی نگرفتن.

خدا می دونه، شاید یکی هنوز هم منتظر باشه!


| آنتارکتیکا،هشتاد و نه درجه جنوبی / روزبه معین |

چه بر من خواهد گذشت

۱۲ بهمن ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

چه بر من خواهد گذشت


هنوز بدرود نگفته ای، دلم برایت تنگ شده است

چه بر من خواهد گذشت

اگر زمانی از من دور باشی

هر وقت که کاری نداری انجام دهی

تنها به من بیاندیش

من در رویای تو شعر خواهم گفت

شعری درباره چشم هایت

و دلتنگی…


| جبران خلیل جبران |

قول

۱۲ بهمن ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

قول


+ یه قولی بهم بده!

– چه قولی؟

+ اگه مُردم، از تنها گلدونی که دارم مراقبت کنی! 

از بس بهش نگاه کردم و “تو” رو توش تجسم کردم، شبیه “تو” شده!

قول بده از خودت خیلی مراقبت کنی! 


| حمید جدیدی |

شکستن بغض ها

۱۱ بهمن ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

شکستن بغض ها


شبت را بخیر کرده و در رویایت به خاطرات امروزتان فکر میکنی

که چند بار بی هوا بوسه بارانش کردی و چند بار بی هوا تو را در آغوش گرفته

به این فکر میکنی که چقدر لباس های چهارخانه به او می آید و چقدر خوب با خنده هایش آرامت میکند.

به تمام این چیزها می اندیشی و چشمانت را برای خوابی آرام میبندی.

اصلا هم نمی‌دانی در همین حوالی چند خیابان آن طرف تر کسی برای فراموش کردن دردهایش قرص هایش را خورد و با آهنگی آشنا بعد از سیگار آخر وقت به سوی هجومی از خاطرات رفت.

که در خیالش تو کنارش نشسته ای و قهقهه میزنی.

اشک اول از چشمانش میریزد و برای هزارمین بار آرزوی مرگ میکند.

تو خوابیدی و برای او تازه شروع شکستن بغض هاست..!!!


| نرگس حریری |