حسام | حس من

خالد رسول پور (زیر ناخن های شوهرم)

۱۰ اسفند ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

خالد رسول پور (زیر ناخن های شوهرم)

((زیر ناخن های شوهرم))

۱

خانم پناهم بده!

۲

بعد از ظهرِ این بلوک، به شبِ قبرستان می‌مانَد، بس که خلوت است. همان اولش هم به بهروز گفتم یک تومان بیش‌تر بدهیم و از آن بلوک شش، یک واحد بخریم اما مگر بهروز حرف حساب گوش می‌کند؟ می‌گفت یک تومان هم یک تومان است؛ انگار موبایل را هم روی آپارتمان خریده‌ایم و تازه چه فرقی می‌کند این بلوک با آن یکی؟ همه‌ش ده قدم از هم دورند. اما تو هفت ماهی که این‌جا آمده‌ایم و از همان اوایل فقط ما بودیم و این غربتی‌های پایین، کس دیگری نیامد این‌جا، ولی آن یکی بلوک‌ها انگار خشتشان از طلاست و آن‌ یک تومان تا حالا شده شش تومان. اما بهروز انگار نه انگار. می‌گوید این‌جا خلوت‌تر است. بهتر است. کسی بیاید نیاید به درک. فکر من را نمی‌کند. فکر تنهایی‌هایم را در آپارتمانی که همه‌ی‌ پنجره‌هایش به دامنه‌ و تنه‌ی این تپه‌ی لعنتی باز می شود…

((خالد رسول پور))

بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید…

ادامه مطلب

پیتر کالو (قمارباز بزرگ)

۱۰ اسفند ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

پیتر کالو (قمارباز بزرگ)

((قمارباز بزرگ))

کشیش تاس را ریخت. شرط را روی کلیسا بسته بود. همین که تاس ریخته شد جمعیتی که در کازینو دور میز قمار جمع شده بود، نفس را در سینه حبس کردند: چهل و دو چشم سیاه کوچک به دو مکعب کوچک قرمز دوخته شد که توی هوا رفت و روی پارچه فلانل سبز فرود آمد. کشیش همین‌که تاس‌ها را انداخت چشم‌هایش را بست و خاطرات به آرامی در دهلیزهای سرد ذهنش به گردش در آمد: این‌که این همه چطور رخ داده و چرا کارش به اینجا کشیده بود.
سخنرانی آن روز در ماه ژوئن، درباره آیه دوازده از فصل چهارده انجیل بود.
چه بسا راهی از نظر انسان درست می‌نماید، اما در پایان به مرگ منتهی می‌شود…

((پیتر کالو))

بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید…

ادامه مطلب

عشقت به من روزگاری بخشیده است

۱۰ اسفند ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

عشقت به من روزگاری بخشیده است


عشقت یک ساعت 

به ساعات شبانه روز اضافه کرد ؛

ساعت بیست و پنج

عشقت یک روز به روزهای هفته افزود

هشت شنبه

عشقت یک ماه به ماه های سال اضافه کرد

ماه سیزدهم

عشقت یک فصل به فصول سال افزود

فصلِ پنجم …

بدین سان عشقت به من روزگاری بخشیده است

که یک ساعت و 

یک روز و

یک ماه و

یک فصل 

از زندگی تمام عُشاقِ جهان اضافه تر دارد …


| شیرکو بیکس ترجمه : بابک زمانی |

مهربان و دلسوز

۱۰ اسفند ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

مهربان و دلسوز


مهربان و دلسوز دو صفت به ظاهر خوشایندی هستن که باعث شدن همیشه گزینه مناسبی واسه پر کردن تنهایی آدم هایی باشم که فقط از سر ناچاری دنبال یک همدم می گردن. 

این دو صفت لعنتی همواره وادارت می کنن که در اختلاف ها کوتاه بیای و در هر شرایط از حق خودت بگذری.

البته مردم در بیشتر اوقات به جای این دو صفت از واژه ی ‘خر’ استفاده می کنن…


| کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / روزبه معین |

آدم یه وقتا به چه چیزایی فک میکنه!

۱۰ اسفند ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

آدم یه وقتا به چه چیزایی فک میکنه!


آدم یه وقتا به چه چیزایی فک میکنه!

مثلا دیشب داشتم فکر میکردم، حالا که همه چی تموم شده،حالا که مدت هاس همدیگه رو ندیدیم، حتی با هم حرفم نزدیم، حالا که با چشمای خودم رفتنت رو دیدم، که دلم شکست که خودم شکستم…

حالا که میدونم هیچوقت، اون قدری که میگفتی، دوسم نداشتی…

با همه ی اینا اگه برگردم عقب،اگه ببینمت، بازم دلم می لرزه؟!

چشمامو بستم سعی کردم تورو به یاد بیارم…

اولین باری که دیدمت

اولین باری که تو چشمات نگاه کردم

اولین باری که اسممو صدا کردی…

آخرین قرارمون

آخرین باری که بغلت کردم

آخرین نگات….

قلبم که تیر کشید چشمامو باز کردم

چرا دوست داشتنت انقدر دردناکه؟!

بغضمو قورت دادم

زل زدم به دیوار رو به روم

فکر کردم اگه برگردی عقب،

بازم بهم میگی دوسم داری؟!

آدم یه وقتا به چه چیزایی فک میکنه…


| اهورا فروزان |

دلی که تمام شد

۱۰ اسفند ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

دلی که تمام شد


از شب مبهمم دوباره سکوت

از نگاهم تگرگ می بارد

سیزده بار با دلم گفتم

مطمئنم که دوستم دارد


سیزده هم چه واژه ی نحسی است

که تو در سیزده …به در شده ای

که همین صحنه آخر من شد

که تو دور و… تو دورتر شده ای


و نگفتی که “دوستت… ” گفتی؟

من که یادم … تو را فراموش است

بین ما عاشقانه ای گم شد

رابطه… یک چراغ خاموش است


روی تختی که جای خالی من

در اتاقی که عاشقم کردی

فاصله حرف تازه ی ما شد

اسم شب را تو یادم آوردی


شب تمام سکوت من بی توست

شب همان اتفاق بی فرداست

ای که یادم تو را فراموش است

زن دور ترانه ات اینجاست


می غروبم کنار پنجره … زرد

می نشینم میان بغض سکانس

با دلی که … تمام شد… [آژیر…]

با دلی که… الو…؟ الو…؟ اورژانس…؟


| مهتاب سالاری |

همه ى مردها مثل همند

۱۰ اسفند ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

همه ى مردها مثل همند


خودت را جاى زنى بگذار 

که به وقت پریشانىِ یک رابطه 

بلند میگوید

همه ى مردها مثل همند

دلگیر نشو

اگر از کسى ضربه میخوردى که برایت جایِ همه بود،

تو هم همین را مى گفتى…


| فرید صارمی |

هاروکی موراکامی (ملاقات با دختر صددرصد دلخواه در یک صبح زیبای بهاری)

۱۰ اسفند ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

هاروکی موراکامی (ملاقات با دختر صددرصد دلخواه در یک صبح زیبای بهاری)

((ملاقات با دختر صددرصد دلخواه در یک صبح زیبای بهاری))

در یک صبح زیبای بهاری در یک خیابان فرعی باریک در محله‌ی پر رفت و آمد هارایوکو در توکیو، از کنار دختر صد در صد دلخواهم گذشتم. راستش را بخواهید، آنقدر‌ها هم خوشگل نیست. هیچ ویژگی برجسته‌ای ندارد. لباس‌هایش معمولی‌اند. هنوز جای بالش پشت موهایش دیده می‌شود. خیلی هم جوان نیست. باید حدود سی سالی داشته باشد، حتی نمی‌توان گفت به معنای واقعی دختر است. با این حال از فاصله‌ی چهل و پنج متری می‌دانم دختر صددرصد دلخواه من است. لحظه‌ای که او را می‌بینم، قلبم به تپش می‌افتد و دهانم مثل کویر خشک می‌شود…

((هاروکی موراکامی))

بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید…

ادامه مطلب

بهار از تو آغاز شد

۹ اسفند ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده


بهار 

از دست های تو آغاز می شود …

این را از گلدانی فهمیدم که 

بی نور و آب 

با بذری که دست های تو کاشته بود ، 

گل داد …

این را از شکوفه های لای موهایم فهمیدم 

وقتی که دست های تو  

راهشان را میان کوچه های تاریک موهایم 

پیدا می کردند …

این را از گل های پیراهنم فهمیدم 

که بعد از بازی ِ دست هایت 

با دکمه هایش ،

هر روز صبح 

یک غنچه به آن اضافه می شد …

بهار 

از دست های تو آغاز می شود …

این را خود ِ ننه سرما به من گفت ؛ 

یکی از همین روز های سرد ِ اسفند 

که روی درخت های حیاط ِ کوچک مان 

دنبال ِ رد پای لطیف ِ بهار می گشتم …


| زکیه خوشخو |

زن ها بلد میخواهند

۹ اسفند ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده


من که ندیده ام

زنی عاشق شود

و جز دوست داشتن

چیز دیگری را به زبان بیاورد

قولتان میدهم!

که هیچ چیز غیر دوستت دارم نمی شنوید از او…

وقتی میگوید

چقد خوب موهایت حالت گرفته اند امروز!

یا چقد این لباس به رنگ و رویت امده است!

یا مثلا چقد بهت گفته ام که صبحانه نخورده از خانه بیرون نیا

که نهارت را یخ زده نخور

که شامت را از ساندویچی های بد مزه فلان جا نخر!

وقتی میگوید وقتی مریض شدی هیچکس نیست کنارت من چه گورم را بکنم…!

یا مثلا امروز خسته ای بیا بنشین کمی کتاب بخوانم برایت

کیک زعفرانی پخته ام برایت 

بیا با کمی چایی بنوش!

یا وقتی که میگوید دیگر نمیخواهم ببینمت حتی!خسته ام کرده ای…طاقت بودنت را ندارم…!

یا وقتی میگوید چقد از تو دلخورم…چقدر میخواهم نباشی

چقدر حس میکنم دیگر دوستت ندارم حتی!

باور کنید این ها همه در زبان زن ها دوستت دارم معنا میشود

زن ها بلد میخواهند

مترجم میخواهند

باید عاشق باشی تا بفهمی شان

باید گوش هایت عاشق باشد

باید ببلعد کلماتش را 

در ذهن برگردان کند به زبان عاشقی

و از چشم هایت عشق بزند بیرون

زن ها کارشان دوست داشتن است

نترسید

بلدشان شوید

بعد میبینید هیچ چیز غیر دوست داشتن از گلوگاه حنجره شان خارج نمیشود.


| احمد حلت |