آوریل 2017 - حسام | حس من

حسام | حس من

قوی باش

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
دسته‌بندی نشده

قوی باش


آخرهای شب

از آینه بیرون می‌آید

شانه‌ها و کمرم را نوازش می‌کند

دست‌هایم را می‌بوسد

دریچه‌های قلبم را بتادین می‌زند

باندهایم را عوض می‌کند

می‌گوید قوی باش

و من

پیش از آن که

به صورتش نگاه کنم

به خواب می‌روم

آرام


| سارا محمدی اردهالی |

بازنده تر

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
دسته‌بندی نشده

بازنده تر

همه رابطه ها یک بازنده دارند و یک “بازنده تر”…

“بازنده تر” کسی است که حافظه اش قوی است،

“بازنده تر” کسی است که خودش را یادش رفته

ولی هنوز یادش نرفته کسی سمت راست لبش یک خالِ کمرنگ داشت،

“بازنده تر” کسی است که موقع خواب به آرزوهایش که نه

به اینکه کاش میشد به عقب برگشت فکر میکند،

“بازنده تر” کسی است که از آخرین دیدارش با یارش ماه ها و سالها گذشته

ولی هنوز یکجوری زندگی میکند توی همان دقیقه ها و ساعت انگار همین حالا بوده،

“بازنده تر” کسی است که همیشه چشم به راه میماند،همیشه خودش را آماده برگشت نگه داشته و عطرِ محبوب یار را به تن زده…

“بازنده تر” کسی است که جراتِ رد شدن از یک خیابان هایی و شنیدن یک آهنگ هایی را ندارد…

“بازنده تر” کسی است که یک جوری چشمش خیره به راهی که یار از آن رفته مانده که هیچ از راه رسیده ای را نمیبیند…


| فاطمه جوادی |

آخرین عشق همان‌قدر ناممکن است که آخرین گلوله!

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
دسته‌بندی نشده

آخرین عشق همان‌قدر ناممکن است که آخرین گلوله!


پیشانی‌ام را می‌بوسی

و قسم می‌خوری

آخرین زنی هستم که دوستش خواهی داشت

می‌گویی این‌بار که برگشتم

برایت کلبه‌ای می‌سازم

بر لب رودخانه‌ای دور

روزها به شکار آهوان کوهی می‌روم

و از درز سنگ‌های سخت

گل‌های نایابی را می‌چینم

که تو دوست داری به موهایت بیاویزی

می‌گویی بخند

تمام می‌شود این جنگ!

باور می‌کنم حرف‌هایت را

همان‌طور که هزار بار دیگر باور کرده بودم

دریغ اما

آخرین عشق همان‌قدر ناممکن است که آخرین گلوله!


| شکریه عرفانی |

رضا براهنی (پیغمبری که خدایش او را از خویش رانده بود)

۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
دسته‌بندی نشده

رضا براهنی (پیغمبری که خدایش او را از خویش رانده بود)

 

((فیلمی از حامد یوسفی))

 

شیدایی خجسته که از من ربوده شد
– با مکرهای شعبده باز سپیده‌ای که دروغین بود-
پیغمبری شدم که خدایش او را از خویش رانده بود
مسدود مانده راه زبان نبوتش
من آن جهنمم که شما رنج‌هایش را در خواب‌هایتان تکرار می‌کنید…

 

((رضا براهنی))

برای خواندن بقیۀ شعر و دانلود مستند به ادامۀ مطلب مراجعه کنید…

ادامه مطلب

علیرضا محمودی ایرانمهر (جنگل ابر)

۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
دسته‌بندی نشده

علیرضا محمودی ایرانمهر (جنگل ابر)

((جنگل ابر))

جلوی آینه حمام هتل داشت ریش‌اش را می‌تراشید که باز هم احساس کرد حامله است. با حوله‌ی پیچیده به دور خود بیرون آمد، بطری شیشهای را که توی جا یخی یخچال گذاشته بود، برداشت و روی مبل راحتی کنار پنجره لمید. از نرمی حوله‌ی سفید و بزرگ در نور سربی سپیده‌دم، خوش‌اش آمد. بی‌قراری حمل چیزی را درون خود داشت که از او جدا می‌شود…

«در اندرون پوست من دریایی است که هرگاه بادی برآید از این دریا مه و باران سر برکند و بر زمین فرو بارد.»

((علیرضا محمودی ایرانمهر))

بقیۀ داستان را در ادامۀ مطلب بخوانید…

ادامه مطلب

اشکای به تعویق افتاده

۷ اردیبهشت ۱۳۹۶
دسته‌بندی نشده

اشکای به تعویق افتاده


هر آدمی بالاخره یه روزی به کسی یا چیزی که ترک کرده برمیگرده،

نه اینکه بخواد دوباره به دستش بیاره،

نه اینکه بخواد دوباره داشته باشدش

یا اینکه دوباره باهاش باشه، نه؛

اشک هایی هست که باید ریخته بشه،

ممکنه چند روز بعد، ممکنه سال ها بعد

ولی بالاخره هر آدمی یه روزی میاد سراغ اشکای به تعویق افتادش …


| بعد از ابر / بابک زمانی |

من آمده ام فاتح دنیای تو باشم

۷ اردیبهشت ۱۳۹۶
دسته‌بندی نشده

من آمده ام فاتح دنیای تو باشم


من آمده ام فاتح دنیای تو باشم

تا گام نخستین به بلندای تو باشم


تو قله ی برفی و نفس گیر تر از مرگ 

می خواهم از این دامنه هم پای تو باشم


با من؛ که تو آغوش اگر واکنی امروز 

مصلوب شوم بر تو؛ مسیحای تو باشم


با شاعر در بند جنون تو گرفتار

می سوزم و می سازم اگر جای تو باشم


خورشیدَمی و عادت هر روزه ام این است؛

یک پنجره مبهوت تماشای تو باشم


| مهدی فرجی |

اردیبهشت خیلی وقته که رفته

۷ اردیبهشت ۱۳۹۶
دسته‌بندی نشده

اردیبهشت خیلی وقته که رفته


اردیبهشت که اولا این شکلی نبود؛ اردیبهشت عطر بهار نارنجای ته حیاط عزیزجونو داشت؛ اردیبهشت توو حیاط عزیز جون، یه تیکه از خود بهشت بود. وقتی پای صحبتاش مینشستی میگفت اون سالای دور که سیزده سالش بود و تازه داده بودنش به آسدرضا، بهونه ی خونه و عروسکاشو که میگرفت، آسدرضا میاوردش لب باغچه و باهم جوونه میکاشتن توو دل خاک؛ یه وقتا باخودش ریز میخندید و میگفت جایی نگیا ننه، اما سدرضا یه ته صدایی هم داشت؛ اون روزا لب باغچه همونجور که درختارو میکاشتیم، زیر لب آوازم میخوند.. فک میکرد من با باغبونی آروم میشم؛ اما راستس ننه، من به شوق صداش آروم میشدم! بهارنارنجای ته حیاط، ثمره ی همون روزای جوونیشون بود؛ شاید واسه همینم بیشترِ همه ی درختای حیاط، عطر بهار میداد..

بعدها خیلی چیزا شد که خنده های ریز عزیزجون جاشو بده به اشک؛ که گوشه ی چارقدشو بگیره به چِشاش و توو خلوتش گریه کنه؛ اما هیچوقت درختای ته حیاطو یادش نرفت..حتی اون موقع که عمه لیلا از شوهرش جدا شد و پولاشو برداشت و رفت اون سر دنیا..حتی اون موقع که عمو ابراهیم اومد و با آقاجون دعواش شد و رفت و دیگه تا چن سال پشت سرشو هم نگا نکرد..حتی اونموقع که پادرد و کمردرد امونشو برید و چارقدم راهشو به زور میرفت..حتی اونموقع که آقاجون مریض و بی جون افتاد گوشه ی خونه..عطر اردیبهشت از خونه نرفت.

بعدها که تنها شدیم؛ بعدها که خونه ساکت شد و گریه ها تموم؛ بعدها که من موندم و عزیز؛ زیر لبی آروم گفت که اردیبهشت؛ توو نفسای آسدرضا بود..بعدها که گلابِ گلاب دونِ روی طاقچه جا نشستن رو پیرنِ آقاجون نشست رو سنگ سرد خاکش.. ردیف گلای مریم دور حیاط خلاصه شدن به دور یه سنگ سرد.. که دم اذون هیچکی نبود آستین بالا بزنه و صلوات بده زیر لب تا دم حوض.. بعدها که بهارنارنجای ته حیاط شاخه شاخه خشکید و دیگه جوونه نزد؛ اردیبهشت رختاشو جمع کرد و واسه همیشه از خونه ی عزیز جون رفت

بعد اون عزیزجون هرسال بهارا میشینه لب ایوون و زیر لب آواز میخونه.. ازش میپرسم دیگه درخت نمیکاری؟ اردیبهشته ها..ریزمیخنده؛ باگوشه ی چارقدش چشای خیسشو پاک میکنه و میگه کجایی ننه.. اردیبهشت خیلی وقته که با سدرضا رفته بهشت..


| نازنین هاتفی |