حسام | حس من

خدای من بودی

۲۳ آذر ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده
به سمت کعبه چشمت نماز میبردم  خدا نخواست وگرنه خدای من بودی | مرتضی امیری |

دیوانه!

۲۳ آذر ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده
خسته از کدبانو بودن با دو استکان کمر باریک چای خوش عطر و رنگ کنارم نشست و گفت... امروز خیلی خسته شدم هنوز هم کلی کار مانده! توام که هیچ کمکی نمیکنی! با لبخند شیطنت آمیز گفتم چشم... شما کمی چشمهایت را ببند و استراحت کن تا... بوسه های نیمه کاره را تمام کنم آغوش های نگرفته را بگیرم دوستت دارم ...

تنهایی برای بعضی از آدمها با بودن کنار آدم دیگری شروع میشود

۲۳ آذر ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده
شوهرش را "دکتر " خطاب می کرد، همانطور که با سرانگشتان ناخن های از ته گرفته اش بازی می کرد، گفت : دکتر ساعت ٧ از خواب بیدار می شود، دوش می گیرد، صبحانه می خورد، و بعد می رود بیمارستان ، ناهار هم نمی آید،  شب حدود ١٠ از مطب ...

من براى دوست داشتنت، به دلیل احتیاج ندارم

۲۳ آذر ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده
من براى دوست داشتنت، به دلیل احتیاج ندارم. همینکه بارون مى زنه.. همینکه یه جایى تووى دلم خالى میشه.. همینکه یه زخم کهنه روى قلبم دهن باز مى کنه.. یعنى به تو فکر مى کنم. وقتى هوا مى گیره، وقتى بارون مى باره.. آدم چه مى دونه،  شاید خدا دلش واسه کسى تنگ شده... | پویا جمشیدی |

تنهایی،تنهایی!!

۲۳ آذر ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده
سرد یعنی تو که صدایت یخ می بندد بر رگ هایم به وقت هایی که کسی را دوست داری که من نیستم  گرم یعنی تو که هر نگاهت داغ می شود بر دلم برای بعد ها به وقت هایی که کسی را دوست داری که منم  آب یعنی تو که بر سرم می ریزی پاک از ابرهای دلتنگِ سقف خانه ات که از خیابان ...

بچه دار نخواهم شد

۲۳ آذر ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده
گفتم که! بچه دار نخواهم شد پشتم چه گفته اید؟! چه می گویید؟؟ من یک زن شکسته و گمراهم گفتم که! بچه دار نخواهم شد عمری عذاب مادر خود بودم... احساس مادرانه نمیخواهم یک جفتِ مانده از تن پاییزم با بند ناف غصه گلاویزم چندین قل آرزوی غم انگیزم...   این گریه ها درون جنونم هست چندین جنین مرده درونم هست آبستن ...

تنهایی یعنی…

۲۳ آذر ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده
تنهایی یعنی من؛ وقتی روزها،  دست درگردنِ خورشید می اندازی و در روشناییِ جهان سهم داری! تنهایی یعنی تو؛ وقتی شب ها،  هم آغوشِ ماه می شوم و در تاریکیِ جهان دست دارم! | نسترن وثوقی |

سنگرِ زنانه!

۲۳ آذر ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده
آشپزخانه سنگر است، یک سنگرِ زنانه ! سنگرى که زن را پناه می شود آسمان دلش که بارانى می شود ظرفها را می شوید؛ آرزوهایش را تکه تکه میکند و در فریزر می گذارد؛ به بهانه ی پیازها اشک می ریزد؛ جانش که به جوش مى آید، غصه هایش را دم می کند؛ تنهایى هایش را در ...

تو را برای باقی مانده ی عمرم میخواستم

۲۳ آذر ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده
من تو را برای باقی مانده ی عمرم میخواستم. برای صبح های زود که نور آفتاب روی صورتت بخورد و آنقدر محو تماشایت شوم که بیدارت نکنم و خواب بمانی. تو را برای قدم زدن در کوچه پس کوچه های تهران بزرگ و شلوغ میخواستم. که پشت ویترین مغازه های رنگارنگش برای خودمان ...